کتابیها

دانلود رمان قرار نبود

چنل تلگرام کتابیها

دانلود رمان قرار نبود

منبع : کتابیها

به قلم : هما پوراصفهانی ( کاربر نودهشتیا )

فرمت : apk (اندروید) / pdf (اندروید , ویندوز , ایفون) / EPUB (ایفون , ایپد , تبلت)

دانلود رمان قرار نبود

 

 

خلاصه ی رمان :

ماجرا درپاره ی دختری به نام ترساست

که 2 سال پشت کنکور مونده و الان منتظر نتیجه ی کنکورشه . مادر ترسا چند سال پیش فوت کرده

ترسا با پدر و مادربزگش >> عزیزجون << زندگی می کنه.

خواهر بزرگ ترسا ازدواج کرده .

ترسا آرزو داره که بره به کانادا و اونجا دارسشو ادامه بده .

ولی پدرش به خاطر تجربه ی تلخی که در رابطه با فرستادن آتوسا  >>خواهر ترسا<<  به خارج داشته تحت هیچ شرایطی راضی نمی شه که ترسا رو بفرسته کانادا،

به همین دلیل ترسا و دوستاش تلاش میکنند با هم فکری هم راهی برای راضی کردن پدر ترسا پیدا بکنند

و موفق هم میشند ولی برای عملی شدن این راه یه سری اتفاقات میفته و شخصی وارد زندگی ترسا میشه و مسیر زندگی ترسارو تغییر میده …

 

 

قسمتی از متن :

– مي شه منو با اين ويلچرتون ببرين داخل؟ سختمه خودم برم.

پسر لبخندي زد و گفت:

– بله، خواهش مي کنم.

ويلچر رو آورد به سمت من و منم با سرخوشي بدون توجه به آرتان که مطمئن بودم داره حرص مي خوره، نشستم روي ويلچر. ويلچر راه افتاد و من با لبخند گفتم:

– خيلي لطف کردين به من. شوهرم آدم نيست. انتظار داره من خودم راه برم. نمي فهمه پام درد مي گيره. بازم به شما.

جوابي نداد. با اين تفکر که آرتان هم داره دنبالمون مياد براي اين که بيشتر حرصش بدم گفتم:

– راستي شما چند سالتونه؟! پرستار بودن سخت نيست؟ کارتون رو دوست دارين؟

ويلچر جلوي در اورژانس متوقف شد. پسر بازم جوابي نداد. برگشتم تا ببينم چرا جواب نمي ده و ازش تشکر کنم که ديدم به جاي پرستار، آرتان داره ويلچر و هدايت مي کنه. اخماشم چنان درهم بود که با شش من عسل هم نمي شد خوردش. نفسم و با صدا بيرون دادم يعني از دستش عصباني شدم. آرتان خم شد و در گوشم گفت:

– دوست دارم اون گچ پات و بکوبم فرق سرت تا ديگه براي من بلبل زبوني نکني.

– اتفاقا منم دوست دارم با دندونام تيکه تيکه ات کنم.

در که باز شد ديگه ادامه نداديم و رفتيم تو. عين بچه ها با هم جر و بحث مي کرديم. ولي حرص خوردن آرتان خيلي از نظرم بامزه بود. دکتر با ديدنمون پرسيد مشکل چيه و آرتان گفت گچ پام بايد باز بشه. چه عجله اي داشت؟ موعدش که فردا بود؟

نکنه چون نيما روي پام يادگاري نوشت ديگه طاقت نياورد و خواست هر چه زودتر اون و از من دور کنه؟

خدا مي دونه. گچ پام که باز شد دکتر گفت:

– مي توني برش داري يادگاري.

آرتان با خشونت گفت:

– لازم نکرده.

 

 

لطفا نظر خود را در مورد رمان قرار نبود و همین طور رمان های هما پوراصفهانی در قسمت نظرات همین پست بنویسید

 

 

دانلود رمان قرار نبود از چنل تلگرام کتابیها

 

 

درخواست حذف لینکهای دانلود رمان قرار نبود از سایت کتابیها

دانلود رمان قرار نبود
4.5 از 15 رای

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *