کتابیها

دانلود رمان پایان ناپیدا

چنل تلگرام کتابیها

رمان پایان ناپیدا

ژانر : عاشقانه

به قلم : غزل پورشاکر

فرمت : apk ( مخصوص اندروید ) / pdf (اندروید , ویندوز , ایفون)

 

 

خلاصه داستان :

داستان در مورد دختری به نام نیازه

که به خاطر طلب پدرش مجبور به ازدواج با پسر طلبکار پدرش میشه

و…

 

قسمتی از متن :

پامو محکم روی زمین کوبیدم و گفتم: نمیشه بابا من نمیخوام.

بابا با اخمای درهمش جواب داد:نمیشه نیاز.این یه بار حق انتخاب با تو نیست.

با عصبانیت از اتاق بابا اومدم بیرون و رفتم تو اتاق خودم.رو تختم دراز کشیدم.فکرم حسابی مشغول بود.

بابا میخواست برای این که طلبکارش دست از سرش برداره منو به زور بده به پسر طلبکارش.

یعنی چی مگه زور بود؟من نمیخواستم.

ما از خونواده های متوسط بودیم.زندگی معمولی داشتیم تا این که وقتی من 16 سالم بود

مامان که از قبل قلبش مریض بود حالا باید عمل میشد.بابا تموم سرمایشو داد

واسه مامان.حتی مجبور شد از چند نفر هم پول قرض بگیره

و مامان تحت عمل جراحی قرار گرفت.اما با این همه پولی که بابا قرض گرفته بود بازم مامانم خوب نشد

و از دنیا رفت.اسم مامانم لیلا بود

و من عاشقش بودم.اخه اون همیشه منو بیش تر از دو برادر دیگه ام پوریا و پارسا دوست داشت.

شاید چون من تک دختر و ته تغاری خانواده بودم.

تا وقتی بود همه چی خوب بود.اما از وقتی رفت بابام مهدی دیگه مارو دوست نداشت

و یه مدت بعد هم ازدواج کرد.

با یه زنی به اسم محیا ولی توی این مدت بابت بدهی های سنگینی که به این و اون داشت همه جوره تحت فشار بود

و سختی های زیادی کشید.نمیتونستم ببینم که بابام رو میبرن زندان اما واقعا هم نمیتونستم

با یه پسری که اصلا نمیشناختمش و نمیدونستم چه جور ادمیه برم زیر یه سقف.

بابا توی این مدت تونسته بود

با کلی سختی بدهی های بقیه طلبکارا رو بده اما این یکی رو هنوز نتونسته بود.

اسم پسره چی بود؟چی بود؟یادم نمیاد.اها ارشام.ایش اینم اسمه اخه؟چندش.

23 سالش بود و منم 20 ساله.3 سال چه تفاوت سنی خوبی بود.

در اتاقم زده شد و پوریا بعد از اجازه ی من اومد تو.نشست لبه ی تختم

و دستشو گذاشت روی دستمو گفت:ابجی کوچیکه چرا مخالفی؟

با ناراحتی گفتم:پوریا من نمیشناسمش.

– ولی نیاز…اون پولداره.اگه باهاش ازدواج کنی دیگه حسرت هیچی رو 
نداری.

– همه چی که پول نیست.

– پس چیه؟

– من دوست دارم با کسی که دوستش دارم ازدواج کنم نه کسی که اصلا نمیشناسمش.

نیشخندی زد و گفت:از تو بعیده نیاز.

راست میگفت از من بعید بود.من یه دختری بودم که از هفت دولت ازاد بودم.

از پسرا نفرت داشتم و از این لوس بازیای دخترونه حالم به هم میخورد.

یه دختر بودم که هر چه قدر هم تنها بود بازم گریه نمیکرد.بازم اشک نمی ریخت.

 

 

دانلود رمان پایان ناپیدا
4.1 از 15 رای

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *